Monday، July 13، 2009

معصومیت نگاه تو


در بستر زاینده رود







Tuesday، July 7، 2009

زیبایی از دست رفته

گاهی وقتها نمیتوان تصویری(عکسی) از انچه دیده ای نشان بدهی پس تصوری شاید نشان قسمتی از ان باشد.

با ان هیکل نحیف و شکننده به دفترم امد تا خواسته اش را مطرح کند.از صحبتهای سرپرست شیفت که از مشکلاتش گفته بود ذهنیتی داشتم

وقتی شروع به صحبت کرد با ان گونه های فرو رفته ولبهای خشکیده با دندانهای افتاده باور نمیکردی فقط سی و هشت بهار از عمرش

گذشته باشد.حداقل پنجاه ساله مینمود.
میگفت صاحبخانه کرایه را گران کرده و اندک پس اندازی ندارد که پول پیش خانه بدهد و با حقوق ماهی سیصدهزارتومان چقدر میشود کرایه خانه داد؟
می گفت نمیخواهد در بنگاهها از مشکلاتش بگوید چون نمیخواست سوتعبیر یا سو استفاده ای بکنند. راست هم میگفت وگرنه مجبور نبود شبها دو فرزندش رادر خانه تنها بگذارد و در میان سروصدا و گردوغبار سالن تولید مشغول بکار شود.
میگفت سیزده ساله بوده که شوهرش داده اند به مردی معتاد که دایما به باد کتکش می گرفته ودست اخر هفتاد درصد سوختگی برایش گذاشته و رفته- بله سوختگی- نامرد سوزانده بودتش.
شکرگزار بود که دختر بزرگش دبیرستانی میشودو پسر چهارساله سالمی دارد.
به چشمانش نگاه کردم به ان حدقه گود افتاده وبرق نگاهی که نشانه ی امید بود وزیبایی از دست رفته ای.

انگار چیزی بر دلم سنگینی میکند.
به یاد نیما میافتم:

قاصد روزان ابری داروگ کی میرسد باران؟

Wednesday، June 3، 2009


Saturday، April 4، 2009

این دستگاه چهارسال تو یک کارخانه من رو نگاه میکرد


Saturday، February 28، 2009

زندگی اینجاست


Monday، February 16، 2009

بازی رنگها......بازی زندگی